" به من می گویند تن به آبی بزنم که به زودی در آن غرق می شوم .پیش از آن که به آب بزنم این را برایت در ساحل می گذارم. دعا می کنم که آن را پیدا کنی ، تا بدانی وقت غرق شدن دردلم چه می گذشت." از کتاب ندای کوهستان
وقتی اولین کتاب نویسنده ای شاهکار باشد .
وقتی کتاب دوم مدت ها بهترین هدیه تو برای دوست و آشنا باشد.
بی دلیل پایت که به کتابفروشی های انقلاب می رسد ،پی گیر کتاب سوم هستی.
ندای کوهستان داستان زن...دگی عادی مردمی عادی است .مردمانی عادی در کشاکش جنگی غیرعادی ، جنگی که ریشه های جهل و تعصب و فقر پایانش را دور و دور می سازد.
جنگی که کمترین اثرش آوارگی و رنج و دوری است .عزیزانی که از دست می دهی و یا در پس تمام این فریاد ها و دویدن ها گم می کنی و تا اخرین نفس پیگیر نامشان هستی و نفس هایت نااگاهانه هر جا که باشی هوای وطن را می پوید .هوای وطن و بازگشت به گذشته هر چند سخت و دور...،گویی این خاصیت این بخش از دنیا است .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:43 توسط شهرزاد |

همیشه عاشق دوچرخه سواری بودم .
خیلی کم سن بودم که چهارچرخه من به دوچرخه تبدیل شد .تمام دست و پاها و زانوهایم زخمی بود.اما حمایت بابا و رقابت با برادرها خیلی زود در دوچرخه سواری ماهرم کرد.
سرعت می گرفتم و از گذر باد از بین موهایم سرشار از حس زندگی می شدم.ساعت ها در بلوارهای بوشهر با آنهمه زیبایی های ناب می راندم .
اصفهان دست و پاهای مرا بسته بود.کوچه های تنگ برایم غیر قابل باور بود.ده یا یازده سا...له بودم که خانمی مسن به شدت به من حمله کرد .
من گناهکار بودم چون دختر بودم ،حجاب نداشتم و بدتر از همه دوچرخه سواری می کردم!............
کوچکتر از آن بودم که در کتابخانه شهر مورد توبیخ قرارگرفتم : دختر خانم دیگه با دامن و بدون روسری اینجا نیا !.....
و من که می خواستم تنها قوانین کودکی و دخترانه خودم را داشته باشم .....طول کشید تا با دنیای واقعی آشنا شدم.
اگر زن هستید ، اگر متولد یکی از کشورهای اسلامی هستید ، این فیلم را ببینید
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:42 توسط شهرزاد |

Dogville داستان زندگی ما آدمهاست. آدم هایی که به ظاهر خوب و مهربانیم و خیلی ساده و بدون هر گونه ریا به زندگی مشغولیم .اما همین آدم ها خطرناک می شوند وقتی از زاویه ای نزدیک با آنها ارتباط برقرار می کنی .همین آدم های خوب و بی شیله پیله دیروز خطرناک می شوند وقتی به آنها محتاج می شوی وقتی نیازمندشان می شوی ، آنقدر که تمام آن خوبی های اولیه چون نسیمی زود گذر عبور می کند و تو می مانی با زخمی که بر جانت ...باقی می گذارند.
Dogville داستان زندگی خود ما آدم ها است .چقدر بی رحم و بی رحم می شویم وقتی قدرت داریم. چقدر نیاز و درخواست دیگران خوی وحشیگری ما را بیدار می کند..
داستان با روندی بی نهایت خسته کننده شروع می شود ( که شاید تمثیلی از زندگی روزمره باشد.) .درتمام طول فیلم فکر می کردم چرا؟؟ چرا اینگونه هستیم ؟؟ اگر وقت دارید حتما این فیلم را ببینید و برای دیدنش حوصله به خرج بدهید که از نظر من شاهکار است.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:40 توسط شهرزاد |

از کودکی حسی از جنس دوست داشتن اصفهان با من همراه بود.
از کی ؟ شاید از همان روز که به من گفتند تو متولد اصفهانی و از قضا این حس وابستگی به زادگاه در من هم ریشه داشت.
سال هاست به اصفهان نرفتم .مزیتش این بود که خشکی زاینده رود را به چشم ندیدم و تنها شنیدم و آه کشیدم.
زاینده رود برای من حسی است شبیه کودکی بازیگوش ،حسی است شبیه پیاده روی های طولانی . زاینده رود رازدار کودکی های من است.
از دیوانگی های... کودکیم یکی این بود که بروم بالای پل خواجو و به زاینده رود خیره شوم.آنقدر خیره شوم که چشم هایم درد بگیرد و بعد آرام برای رود صحبت کنم. زاینده رود رازدار تمام رازها و احساسات کودکی من است.این رود، این پل چنان حسی از زندگی و زنده بودن را به من می داد که ساعت ها برایشان سخن می گفتم.
احساس شادی و شوری بی مانند دارم که رازدار کودکیم ، به خانه برگشته است.وقتی برگردم اصفهان داستان ها برای رود محبوبم دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:37 توسط شهرزاد |

تعطیلات عید سالی که گذشت وقتی به دیدن آتشکده های باستانی ری رفتیم، وقتی روی آواره ی گذشت سالها گام بر می داشتم حسی در قلبم شعله می کشید. سالهاست دیگر در روزنامه ها و کتاب ها تاریخ بناها و سازه ها را دنبال نمی کنم. دست نوشته های خط میخی که شروع به یاد گرفتن کرده بودم، سالهاست گوشه کمد خاک می خورد و تنها جزیی از هوس بازی های دوران نوجوانیم شده است. اما همان شعله ای که سالها پیش از خواندن و شنیدن و دیدن در قلبم روشن می شد، وجودم را تسخیر کرد. گویی بعضی حس ها ...بعضی دوست داشتن ها مرگ را هرگز نمی شناسند.
از اتاق پذیرایی فریاد می زنند: شهرزاد داعش رفته در موزه ای در موصل و همه چی را خراب کرده............چیزی در قلبم می شکند. همان فریاد خاموشی که بعد از نابودی مجسمه های بودا تسخیرم کرد. از آن ساعت به بعد به خودم دلداری می دهم: هرگز هرگز نمی توان فرهنگ یک ملت را نابود کرد. هرگز نمی توان...قلبم می گرید.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:19 توسط شهرزاد |


از حجم خنده ها و اوازها و صدای دست ها نگاهم یه نگاهش گره خورد، اما گویی سنگینی نگاهم بر او وزنی نداشت .رد نگاهش را می گیرم که به سوی دوردست هاست شاید گذشته بسیار دور و شاید همین دیروز که گذشت ...شاید ساعتی پیش ....

بچه ها ی گروه دست می زنند ، اواز می خوانند ، پایکوبی می کنند..، ولی او ارام است .حتی انقدر کنجکاو نمی شود که چهره برگرداند و این ادم های دوست داشتنی و شاد را ببیند .فاصله کمتر از چند قدم است اما او بی حرکت است .چرا؟؟

این غبار غم ، این درد افسردگی را کدام انسان تاب می اورد ؟ من از درکش کمر خم می کنم او چگونه روزها را با این غم به شب پیوند می زند؟

این او تنها در " او" خلاصه نمی شود.این " او" ها تمام تخت های یکسان یک اتاق ، تمام ادم های یک بخش و تمام ساکنان یک مرکز خیریه هستند : خانه سالمندان کهریزک

دیوارهای سفید ، تخت های یکسان و گذشت زمان که نه تنها شیارهای یکسان بر پیشانی برجا گذاشته بلکه خانه ای یکسان برای همه تدارک دیده است .اینجا خانه سالمندان کهریزک است.

زمانی با پنج دختر در خوابگاه دانشجویی هم اتاق بودم .سال اول فکر می کردیم چند ماه با هم بودن ارزش دردسر ندارد .بنابراین کف اتاق همان موکت ساده باقی ماند .به ما گفتند حق ندارید به دیوار عکسی بزنید .ما هم فکر کردیم چند ماه ارزش جنگیدن ندارد بنابراین دیوارها خالی و خلوت باقی ماند.روی تخت درس می خواندیم و می خوابیدم و از روی تخت با هم حرف می زدیم .چه بسا که ساعت ها می خندیدیم اما هنوز به چهار ماه نرسیده همگی افسرده بودیم .همگی غمگین بودیم ...ما انزمان هجده سال ، نوزده ساله بودیم با هزار امید و ارزو برای اینده .................واینجا ادم هایی در کنار هم هستند که شاید قرار است سالها همنشین هم باشند.انسان های عزیزی که دیگر هجده و نوزده ساله نیستند و شاید خیلی از ارزوها را در سالهای دور گذشته جا گذاشته اند.اینجا سرزمین انسان هایی است که گاهی درد جسمانی بر درد روحیشان افزون می شود.اما دیوارها خالی است .نه قابی ، نه عکسی از یک منظره .....دیوارها سنگین تر از دیوارند .

من توی هیچ اتاقی تلویزیون ندیدم .چرا؟ ایا انسان به واسطه گذشت عمر احتیاج به سرگرمی ندارد؟

چرا من فکر می کنم انجا همه در تسلیم نقطه پایان بودند و با دنیایی غم انتظار می کشیدند؟؟؟

چرا انجا کسی کاری نداشت ؟چرا هرگونه مسئولیتی را از انها سلب کرده ایم ؟ فکر کنم همیشه در هر سنی کاری برای انجام دادن باید باشد. ایا من و ما مقصر نیستیم که انها را رها کردیم ؟

ایا یک بازدید کوتاه چند ساعته می تواند غبار غم و تنهایی انها را حتی ردی بیاندازد؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 23:31 توسط شهرزاد |


حس نوشتن دارم این خوب است .هنوزم می نویسم .هنوزم عاشقم و هستم و هستم ...یه حس دوست داشتنی بعد از مدت ها ..............

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 23:23 توسط شهرزاد |

این روزها  ناخوداگاه زندگیم را نقد می کنم . خودم را نقد می کنم . آیا این راه آمده راه درستی بوده است ؟این روزها فکری چون خوره مرزهای فکریم را درمی نوردد و مرا اشفته وتنها در دنیایی پر از ابهام رها می کند .

این روزها تمام افکار دیوانه واری که یک انسان می تواند داشته باشد برای من فرصت خودنمایی پیدا کرده است و من سعی می کنم بی تفاوت باشم ..........اما نه نمی شود و شاید جایی در انتهای احساس و شاید هم در انتهای تربیت و فرهنگی که درآن رشد یافته ام نمی خواهم بی تفاوت باشم .

هرزمان می آیم تا فراموش کنم و تنها بگذرم به تمام سالهای عمرم می نگرم اما بهانه ها به من می خندند وچون حبابی محو می شوند و باز من می مانم و این فکرهای دیوانه وار.........

این افکار که من هر روز سعی می کنم جایی جایشان بگذارم .در یک سلام و احوالپرسی ساده ، در صبح بخیر گفتن به یک عابر ...در گام گذاشتن روی برگ خشک یک معبر ...

نه ، گویی راه گریزی نیست .تسلیم می شوم و به میانشان می روم ، هم صحبتشان می شوم .

ایا درست بود که تو سالها پیش وارد این رشته شدی؟ایا درست بود که وارد این رشته شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آن سالها پر از غرور و انرِژی بودم می اندیشیدم هرجا بروم هر راهی را بروم موفق خواهم شد........................آیا درست بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این چند ساله اخیر ، در این چند ماهه ی اخیر من چقدر دیدم و شنیدم .زنانی را که قربانی خشم و ظلم بودند و دراین میان گناه اصلی تنها و تنها بر گردن نااگاهی و جهل خودشان بود.

اینهمه درس و کتاب به چه کارم می اید ؟؟؟؟برای دنیایی که سهم بزرگی از ان در تاریکی نابود شده است. دانستن فلان فرمول علمی چه اهمیتی دارد.برای زنانی که هرروزه قربانی دنیایی می شوند که الفبای زیستن در ان را هنوز نیاموخته اند ....چه اهمیتی دارد؟

چه نقطه امیدی است برای این جامعه که قشر بزرگی از زنانش را در انتهای صف نگه داشته است و این زنان با اه و اشک در دنیای نادانی و نااگاهی خود دختران و پسرانی را بزرگ می کنند که ادامه دهنده ی این راهند و چه بسیار که با رضایت و بنا بر قناعت مذهبی خود در این تاریکی شکر می گویند.؟!!!!!!!!!!!

این روزها فکر می کنم و بلکه ارزو می کنم کاش مددکاری اجتماعی خوانده بودم .کاش از زمانهای عمرم بهتر استفاده می کردم

کاش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:26 توسط شهرزاد |

داشتم مطالب قبلی وبلاگم را می خواندم.مثل مادربزرگهایی که البوم

عکس های جوانی شان را نگاه می کنندو مرتب اه می کشند.!!!

چه روزهایی بود واقعا.... مطلب می نوشتیم و کلی مطلب

می خواندیم.دوستان لطف می کردندو نظر می دادند و گاهی هم

اختلاف عقیده ها باعث می شد دعوا کنیم و کلی بحث کنیم.

با اینترنت دیال اپ و هزار دردسر من و شیرین به این دنیای مجازی

می امدیم و سریع مطلب جدید را می گذاشتیم و چند تا وب را ذخیره

می کردیم و ..........

عجیب نیست که الان که اینترنت پرسرعت در دسترس است کسی

حوصله نوشتن ندارد.



+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:5 توسط شهرزاد |

" مبادا گروه ویا قومی از شما گروه یا قومی دیگر را مسخره کنند شاید انها از شما بهتر باشند "

                                                                     " اقتباس از قران کریم "

چندی قبل کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی را خواندم با این حس لذت بخش که گاهی یک کتاب ساده چقدر دیدگاه ادمی را باز می کند .

از دیدگاه من بادبادک باز شهرت خود را در امریکا مدیون موقعیت و شاید بی اطلاعی فراگیر مردم از این نقطه دنیا ، پس از اینهمه تحولات سیاسی و فرهنگی دارد.

اما دلیل اشتیاق من به این کتاب اینهمه نیست . من حال بنا به علاقه های و گرایش های ذهنی خودم به این کتاب علاقه مند شدم زیرا که به سادگی زندگی عادی ترین مردم افغانستان را در پس اینهمه اتفاق بیان می کند  و درست برعکس انچه اغلب می شنویم اینبار اتفاقات و تحولات در حاشیه قرار می گیرند و انگونه که من می پسندم زندگی عادی ترین مردم مرکز توجه می شود و حال این دو در کنار هم رشد می کنند و به تکامل می رسند.

اما از همه ی علاقه های شخصی نیز که بگذریم چیزی که  به کتاب سنگینی و مفهومی عمیق می بخشد صحبت از قوم های مختلف و مانند همیشه خون و نژاد است.

راستی ادمی بد نیست گاهی از اینهمه تلاش برای زندگی که نه ، برای خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن دست بکشد و دمی به خود و رفتارهای ناخوداگاه خود بیندیشد .

برای شما خون و نژاد تا  چه اندازه مهم است ؟

در ضمیر ناخوداگاه خود چه مردمانی را تحقیر می کنید ؟ کدام مخلوقات خدا و کدام انسان ها را بدون اندیشه ای حتی پست  و زبون می دانید؟

من حتی در ایران خودمان هم هر روز می بینم ادمیانی را که نژادی  یا قومیتی را به دیده ی تحقیر می نگرند ، حال این قومیت ایرانی باشند یا مهاجر تفاوتی ندارد .و این کتاب با گویایی این تمام را شرح می دهد.

گاهی بعضی عقاید انچنان در مغز و ذهن مان خطور می کند که بدون اندیشه از بدو تولد ان را می پذیریم و با ان زندگی می کنیم و می میریم اما فکرمی کنم به عنوان یک انسان و تفاوتی که با حیوان داریم بد نباشد لحظه ای به خود نگاه کنیم و هر چندی عقاید خود را نگاهی دوباره کنیم .شاید بعضی قسمتهای وجودمان واقعا اشتباه بلکه شرم اور باشد.

در بادبادک باز به راحتی هزاره ها مورد توهین قرار می گیرند ،ازار و اذیت می شوند ، بی سواد باقی می مانند.موجودیت و هویت انسانیشان نابود می شود، تنها نقش پذیرفته شده برای انها درجامعه کلفت و نوکر است ، و اینها نه از سوی شخصیت های شرور و بد بلکه از سوی شخصیت های شریف و اصیل ، همه باهم به این قوم ابراز می شود.

گویی در نقش انسان و انسانیت این قوم در مرتبه ای پایین تر قرار دارند ؟ چیزی که با درجات مختلف در همه جامعه ها اگر نه در ایران خودمان که دیده می شود.

حتی سالها بعد ،که این ملت در پس اینهمه وقایع و فجایع رشد فکری  چشمگیری را ، که همیشه نتیجه شرایط سخت است ، تجربه کرده است .وقتی پسر هزاره به امریکا می رود با ز همه به چشم تعجب به او می نگرند. یک پسر هزاره ؟

خدایا ، خود می دانی  ، براستی باید از رفتار و گفتار و حتی نگاه مخلوقاتت در برابر انچه تو افریدی ، شرمنده بود .

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۸۷ساعت 17:10 توسط شهرزاد |

راز بی اخلاقی مسلمانان

و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود، راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم  دین ها و آیین ها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند، آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

از اسرار اللطیفه و الکسیله__,_._,___

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۷ساعت 19:49 توسط شهرزاد |

تا قبل از دیروز و اون اتفاق زیاد معتقد به فمینیست نبودم .حتی کم نبود زمانی که بعضی از عقاید تند و غیر معقولشان را مسخره می کردم و در جواب تعجب و خشم خانم ها می گفتم هر کس به اندازه ی لیاقتش ،زن و مردی وجود ندارد.هرکس شایستگی و لیاقت داشت جلو می رود.جنسیت تعیین کننده نیست .

اما هنوز ساعتی نمی گذرد که من به خاطر جنسیت با دیگری متمایز می شوم.اینجا دیگه بحث لیاقت و شایستگی نیست . اینجا به من می گویند تو زنی و اون مرد،به همین علت حقوق او این است و حقوق تو این،

بعد از اون همه درس خواندن ،شاگرد ممتاز مدرسه بودن،دانشگاه دولتی قبول شدن ،رشته خوب قبول شدن، معدل خوب لیسانس داشتن،بعد ازدو سال کارکردن وسابقه کار داشتن، بعد از اینکه می بینی به همه کار مسلطی و .....بعد از همه اینها ناگهان یک نفر که تازه از دانشگاه ازاد فلان شهر فارغ التحصیل شده است با معدل پایین ،به عنوان اولین محل کار می اید و تو خیلی از نکته ها را بهش یاد می دی .کسی که نمی تواند یک نقشه صنعتی را بخواند می اید ناگهان می بینی حقوقش تقریبا در مایه های خودت است با ده ، بیست تومان اختلاف...وقتی اعتراض می کنی خیلی ساده می گویند نه این فرد اقا است و شما خانومی و هزار تا دلایل مزخرف و بی اساس دیگر .

اگه جای من بودید چه احساسی پیدا می کردید؟

حالا فکر می کنم چقدر حقوق خانم ها در این جامعه ضایع می شود .چقدر در پنهان در حق زنان ایرانی ظلم می شود.فرقی نمی کند تحصیل کرده باشند یا نه ....

در این جامعه فقط سه چیز تضمین موفقیت است : پول، پارتی و البته لطفا فقط اقایون..........................
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 21:2 توسط شهرزاد |

سلام

قول دادم زود به زود به روز کنم .

پس اگر اومدید یه سر بزنید بار اخرتان نباشد باشه !!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 23:38 توسط شهرزاد |

تقدیم به تو با همه وجود

آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد
.

آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد
.
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند
.
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي
.
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي
.
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي
.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 23:29 توسط شهرزاد |

چند وقت پیش قوه قضاییه اگهی استخدام زده بود. در بین همه ی شرایط یک خط از ان هم برای من یکی که حسابی قابل توجه بود:

مبلغ 200000 ریال به حساب......برای ازمون ورودی واریز شود.

دو سه بار این خط را خوندم . حتی صفرها را شمردم .نه متاسفانه چشم خطا نکرده بود. این حقیقتی بود که برای تنها یک ازمون ورودی باید بیست هزارتومان خرج کرد.بدون هیچ گونه تضمین قبولی و استخدام!!!

از خیر این ازمون گذشتم و دوباره و دوباره کار هرروز، بازارکار ، همشهری، رزومه فکس کردن، پست کردن و درواقع خود را سرگرم کردن....

تا اینکه دوباره یک ازمون استخدامی به چشمم خورد.سازمان هواپیمایی هما بعد از ازمون تعدادی نیرو می گرفت .البته قبل از هر چیز باید مثل یه بچه خوب و سربه زیر مبلغ150000 ریال به حساب.....واریز کنی تا بعد خدا بزرگ است .اگر نورچشمی هاو بند (پ) ها رفتند و جای یه ابدارچی خالی موند شاید شانس و اقبال به تو هم رو بیاورد.

توی این کشور زیبا و دوست داشتنی یعنی ایران عزیز خودمون اصلا مهم نیست که مدرک داشته باشی (چون امروزه همه حتی بقال سرکوچه هم دکترای phd دارند) از اون بی اهمیت تر اینه که مدرکت مربوط به کدام دانشگاه باشه .دولتی خونده باشی ، روزانه یا شبانه. اینها همه یعنی ک ک ک ککککککککککششششششششششک....

مهم اینه که پارتی درست وحسابی (اخ واقعا معذرت می خوام منظورم همان معرف است .می دونید که امروزه اشتباه لپی زیاد شده!)داشته باشی . حالا دانشگاه رفته باشی ، نرفته باشی، ازاد خوندی :یعنی پولکی،دولتی از اقسام شبانه و روزانه، پیام نور ، غیرانتفاعی یاهرچی (ماشاالله امروزه اینقدر اسم زیاد شده که بقالی سرکوچه ما هم مدرک می دهد.)اصلا و ابدا مهم نیست که نیست .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی ۱۳۸۶ساعت 22:45 توسط شهرزاد |

نمی دانم چرا وقت کم میارم . بین اینهمه کاروبار که دارم گم می شوم . ارزو می کنم روزها کش بیاید و ثانیه ها به ساعت ها تبدیل شود.تا من بتونم همه ان چیزهایی را که در طول زندگیم مشتاق یادگرفتنشان هستم فراگیرم. تا وقتی یابم تا انبوهی از کتابهایی که می خواهم را بخوانم .

به این نتیجه رسیدم ادمی به هرانچه بخواهد می رسد فقط ..فقط یکمی که نه ....یه مقدارخیلی زیادی همت و اراده می خواهد با چاشنی سعی و کوشش...پس به پیش شهرزاد............

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۶ساعت 9:8 توسط شهرزاد |

گفتم گرممممممممممممممه!

یه پنکه اوردند و گذاشتند داخل اتاقم.............

از سرو صدای زیاد برمی گردم و پنکه را نگاه می کنم . توی این چند ساعتی که اومده حسابی ارامش من را سلب کرده ، بر می گردم و دستم را زیر چانه ام می گذارم و به این هم اتاقی پرسروصدا زل می زنم .

پنکه چون یه ادم پیر و سالخورده جلوی چشمام زانو زده ، یک ادم پیر و شکسته که پیش از این دنیایی را پشت سر گذاشته .....چه روزهایی که گرما را قابل تحمل کرده و حالا بعد از ان همه سال تنها یک صدای سرسام اور باقی مونده و دلخوشی اینکه نامش پنکه است !!

پیرمرد روبرویم نشسته ، سرش از گذشت روزگار و تجربه های تلخ و شیرین خم گشته است .چون ادمی که در گذشته زندگی می کند و از حال، انچه در می یابد تنها نفسی است که نه از روی اراده بلکه به اجبار به دم و بازدم تبدیل می شود .

به فکری عمیق فرو می رود و بعد با صدای تلقی که یاداور استخوانهای فرسوده ی گردن است سر را بلند می کند و روبرو را نگاه می کند ، انگار تازه وجود مرا درک می کند . اما بی تفاوت نگاهش از من می گذرد و به دورها و دورترها خیره می شود.

باز همان صدای سائیده شدن گردن و خم شدن به سویی دیگر..

اگر خوب نگاه کنم دست های شکسته و پر از چروکش را هم می بینم که زیر چانه اش می گذارد و اه عمیقی می کشد و باز در فکر فرو می رود ، نمی دانم فکر ...شاید هم رویا ....شاید هم خواب و خیالی دور....ولی هر چه است در گذشته رقم خورده و شاید می توانسته در گذشته رقم بخورد .

با این وجود من بهش علاقه مند شدم . با اینکه اندکی بیش نیست که با من هم اتاقی شده ، با اینکه غرق رویاهای خودش است و حضورم را درک نمی کند ...با همه ی این ها من به هم اتاقی جدیدم به این زودی علاقه مند شدم.

 

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر ۱۳۸۶ساعت 11:46 توسط شهرزاد |

گاهی ،زمانی تشنه ی نوشتن می شوم انچنان که کلمات از ذهنم به زبان می رسد و زمانی به خود می ایم که دارم زمزمه می کنم تمام انچه باید نگاشته شود .زمانی است که فرصت نوشتن ندارم ، جملات ذهنم را می کوبند ، قلقلک می دهند . لبریزم می کنند .....اما مجالی نیست ، پس همان ذهن خاموشم برای همیشه گورستانی می شود بر تمام حرفهای ناگفته من ...

گاهی انچنان عطش نوشتن می گیرم که بی تابانه در جستجوی سراب خیالیم فریاد می زنم ......

سال ها قبل دوست داشتم نویسنده شوم حالا دوست دارم بنویسم .... فقط بنویسم ، رها از هر گونه نام و ننگی ، دوست دارم بنویسم برای قلبم ، برای وجودم ، برای هویتم و برای تمام انچه به ان اعتقاد و عشق می ورزم .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 21:41 توسط شهرزاد |

اندیشیدن به تو زیباست      و امید بخش

چون گوش سپردن به زیباترین صدا در دنیا

زمانی که زیباترین ترانه ها را می خواند

اما امید برایم بس نیست

دیگر نمی خواهم گوش دهم

می خواهم خود نغمه سر دهم ........

 

چند سال پیش به طور اتفاق دو یا سه تا از شعرهای ناظم حکمت به دستم رسید . انقدر زیبا و روان بود که به سرعت یادداشت کردم تا همیشه در هزاران برگ نوشته ام برای ناظم حکمت جایی مخصوص باشد .

این چند روزه کتاب " تو را دوست دارم چون نان ونمک " ناظم حکمت را می خونم و بیشتر و بیشتر از خواندن اشعار این شاعر ترک زبان غرق لذت می شوم .

سادگی بیان ، روانی کلام و صداقتی که در جای جای کلمات نمودی روشن و اشکار دارد انچنان جذبت می کند که درست وقتی شعر را به اتمام می رسانی هوس دوباره و دوباره خواندنش رهایت نمی کند .

ناظم حکمت اولین شاعری است که می بینم عشق را منحصر در وطن و یا خانواده یا اجتماع و مردم اطرافش نمی داند . انچنان صادقانه وصمیمی منشا همه ی این عشق ها را یکی می داند و انچنان عاشقانه از دوست داشتن هایش سخن می گوید که بی انکه بدانی مجذوب سحر سادگی و صمیمیتش می شوی .

درست انزمان که از عشق خانواده اش می گوید به عشق وطن ، به عشق فرد فرد جامعه می رسد، ماهرانه که نه ...صادقانه سخن هایش از پس سخن های قبلی زاده می شود و شعری می افریند که ناب و همیشگی است .

شعرهای ناظم از دست نوشته هایی است که زمان و مکان نمی شناسد و در هر عصر و زمان و مکانی خواننده را مجذوب شیدایی کلام خود می کند .

 

می خواهم پیش از تو بمیرم

ایا ان که بعد می میرد

ان را که پیشتر مرده خواهد یافت ؟

می خواهم بسوزانندم

خاکسترم را در ظرفی بریزند

برتاقچه اتاق تو

ظرف را از شیشه ای شفاف کن

تا درونم را ببینی

می بینی فداکاریم را ؟

ازخاک شدن دست می کشم

ازگل شدن دست می کشم

تا کنار تو باشم

خاکستر می شوم

تا با تو زندگی کنم

انگاه، وقتی تو هم مردی

می توانی درون شیشه بیایی

تا انجا باهم زندگی کنیم

خاکستر تو ، خاکستر من

تا اینکه عروسی حواس پرت

یا نوه ای بازیگوش

بیرونمان بیاندازند

اما دیگر

چنان درهم شده ایم

که حتی اگر ذره ای از ما بردارند

اتم به اتم پیش هم نشسته ایم

با هم به روی زمین پخش می شویم

روزی اگر گلی وحشی

نمی  گیرد

و سر بیرون زند

حتما دو شکوفه خواهد داشت

یکی تو

یکی من .......

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۸۶ساعت 20:22 توسط شهرزاد |

بسیار خوب ، امدیم و اکنون می رویم

شاد بمان برادرم ، دریا

اندکی از صدفهایت گرفتیم

اندکی از نمک ابی ابی ات

از تنهاییت اندکی

از روشنائیت اندکی

از اندوهت اندکی

یکبار دیگر برایمان

از سرنوشت دریا بودن گفتی

امیدوارتر شدیم

انسان تر شدیم

بسیار خوب، امدیم و اکنون می رویم

شاد بمان برادرم دریا

                                         

                           "  ناظم حکمت "

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۸۶ساعت 20:21 توسط شهرزاد |

چهارسال دانشجو بودن در یک شهر غریب ، فرصت غرق شدن در دنیایی کتاب را از من گرفته بود .هر بار درست موقعی که همه چیز جور می شد تا عازم تهران شوم یه اتفاق ساده همه ی برنامه ها را بهم می ریخت و من چون همیشه از دیدن نمایشگاه کتاب محروم می شدم.

اما امسال با تمام چهارسال پیش فرق داشت و سرانجام در یک صبح جمعه عازم نمایشگاه شدیم .

چون همیشه نقشه نمایشگاه زیاد موثر نبود . یک ساعت اول را خیلی اساسی و جدی دور خودمون گشتیم و احساس گیجی محض کردیم . درست وسط غرفه های انگلیسی و عربی ....!!هر جا می رفتیم با انبوهی کتاب بیگانه و البته انبوهی ادم مواجه می شدیم .درست زمانی که احساس بی سوادی به اوج خود رسیده بود و درست زمانی که به طور مداوم این فکر قلقلکمان می داد که ایا همه این ادم ها تا این حد به زبان خارجی اشنایی دارند چشم باز کردیم و با انبوهی بادکنک و کاغذهای رنگی و ابرو باد مواجه شدیم . درست در وسط غرفه کودکان و شاید هم نونهالان !!! بودیم ....بعد از اونهمه احساس یاس البته دیدن خرگوش زرنگ و خرس تنبل سوپاپی برای اعتماد به نفس بود .........

سرانجام بعد از یک ساعت گشت زدن و خندیدن به کتابهای موردنظر رسیدیم .(بین خودمون بموند اخری ها اینقدر وارد شده بودیم که به ملت ادرس می دادیم :

-غرفه کتابهای دانشگاهی پایین داخل حیاط

-غرفه نشرهای کمک اموزشی روبرو

-غرفه کودکان سمت راست

.

.

.)

برای من همیشه دیدن انبوهی کتاب سرشار از هیجان و شور است .بی انکه دست خودم باشم وجودم پراز انرژی و نشاطی خفته می شود.هزارفکر جدید احاطه ام می کند . اما همه می گفتند نمایشگاه پارسال چیز دیگه ای بود !! مثل همیشه من بازم به بدترین ها رسیدم ....

گرمای شدید ظهر و یک تانکر مربوط به ابیاری باغچه ها و انبوه جمعیتی که زیر تانکر با دست و لیوان و شیشه اب می خوردند یا اب ذخیره می کردند حسابی حسرت یک دوربین و شکار لحظه ها را به دلم گذاشت .

درست در اوج گرما در حیاط قیر داغ در حال اماده شدن برای اسفالت حیاط  بود . قیر و دود و گرما و شلوغی و صدای مردمی که کم کم جونشون از اینهمه بی برنامگی به لب رسیده بود :

- ای اقا این کارها را بزارید برای بعد نمایشگاه

- نکن اقا ...الان که وقت اینکارها نیست

_ اقا ما ماموریم و معذور....

- این چه وضعیه . ...!!

بگذریم .

اما از همه خوش باورتر ما که ساده لوحانه به روال سالهای قبل به دنبال محل نمایشگاه مطبوعات بودیم .

- اقا ببخشید محل نمایشگاه مطبوعات کجاست ؟

و بعد یه نگاه ، گویی رفتیم مغازه ی خیاطی و یک کیلو گوشت خواستیم !!

_ مطبوعات !!!؟؟؟نمایشگاه مطبوعات نداریم خانوم....

بعد که یکم منطقی فکر کردیم دیدیم ای بابا اصلا مگه چندتا روزنامه باقی مونده که حالا بخواهند نمایشگاه مطبوعات هم راه اندازی کنند !

یاد عصر ازادگان ، طوس ، نشاط ، جامعه و صبح امروز و شرق و تمام روزهایی که با شوق و شور روزنامه ها می خوندیم بخیر !!

راه رفتن و راه رفتن و سرک کشیدن از بین جمعیت برای دیدن کتابها و خرید و خرید اینبار بی دغدغه تر از همیشه ...

وقتی برای تنوع هم که شده ساعت را نگاه کردیم دیدیم خیلی وقته از صبح گذشته .......نه ساعت تمام است که بی وقفه راه می رویم . این بود که رضایت دادیم و با حسرت و باری سنگین و جیبی خالی راهی خانه شدیم .تازه یادمون اومد خیلی وقته از ناهار گذشته و یک روز تمام روزه بودیم ، روزه ی کتاب...!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 19:2 توسط شهرزاد |

گاهی واقعا لازم است که از زندگی عادی ات فاصله بگیری ، حتی اگر زمانی کوتاه باشد .

می دونی باید از گود زندگی کنار بکشی و بروی حاشیه ، انجا که دیده نمیشوی ، انجا که فقط خودتی ، و از انجا به زندگی نگاه کنی ....

این تنها فرصت تو برای بهتر دیدن خودت ، زندگیت است .

می دونی باید گاهی کج بایستی ،همیشه راه مستقیم کوتاهترین راه نیست .... گاهی ریاضیات با منطق زندگی جور در نمی اید .گاهی باید بروی بیراهه ، گاهی راستی لازم است که زمین بخوری و زخم برداری ....گاهی راستی لازم است که به عمق دره پرت شوی اما نترس همیشه فرصت برخاستن است ........

من این فرصت را یافتم که زمانی اندک کنار بکشم . که بهتر ببینم .....

وقتی چند روز نتونستم بخونم ، نتونستم بنویسم ، نتونستم حتی طرحی ساده بنگارم ....فهمیدم که زندگی من خلاصه می شود در نوشتن و خواندن

برای مرگ من کافیه این دو فرصت را از من بگیرند . خیلی ساده خواهم مرد.

می دونی زبان قلم من گویاتر از زبان گفتارم است ....

نوشته های من حتی اگر در خلوت خودم نیز به کار نیاید باکی نیست ....

انچه در لحظه بر قلم جاری می شود ، حرف من ، درونی ترین احساسم است . انچه هستم . بی رنگ و ریا ....

و این ان چیزی است که برایم خواهد ماند حتی اگر هرگز پس از این خوانده نشود ..................................

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۸۶ساعت 12:6 توسط شهرزاد |

بازم خبر مرگ....بازم خبر سفری بی بازگشت ....بازم اشک هایی که پنهانی ریخته می شود...بازهم اشک ها و بغض های فروخفته ........اه خدایا......

باز هم بودن بی تو .............

باز هم غصه ...باز هم یاد گذشته ...

حالا دیگه تمام زندگیمان تبدیل به خاطره شده ، گویی چیزی بیشتر وجود ندارد ، نفسی نیست ، یادی نیست ، هر چه هست مربوط به گذشته است  و گذشته ....

یاد گذشته ....چهره ها ، حرفها، خاطره ها.............

روزهایی که گذشت ، خاطره هایی که افزون شدند و غم ....غم بی تو بودن، غم ندیدنت تا همیشه ، تا هرگز،.....غم نبودنت ...

یاد تمام لحظه هایی که با تو گذشت ،

یاد تمام گذشته ها،

یاد هر خاطره ای که تو بودی ، حضور داشتی

یاد هر زمان و خاطره ای که عطراگین نفست است و... و ...

و حالا توی هیچ اینده ای نخواهی بود . تنها یادت....اه که این غم مرا میکشد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 20:36 توسط شهرزاد |

نه اینکه بخواهم نصیحت کنم . نه اینکه بخواهم حرفهای بزرگ بزرگ بزنم . فقط می خوام بگم همشه دوست داشتم اینجوری باشم . ( بعد از اینکه سعی کردم تغییر کنم تا دنیایم را تغییر بدهم .)

 

هفت نصيحت مولانا

 

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

• اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)

• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

• اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۶ساعت 18:17 توسط شهرزاد |

یه تقویم عیدش درست وسط زمستان  اغاز می شه ...وقتی دونه های برف قشنگترین پیام خدا را برای انسان زمزمه می کنند .

یه تقویم عیدش درست اول ماه عزاداریه ....

بعضی از مردم دنیا  عید خودشان را با کاج و بابا نوئل جشن می گیرند .

بعضی از مردم دنیا  عید شان شدیدا با مذهب امیخته شده ....

اما من عاشق تقویمی ام که عیدش درست لحظه ی اغاز بهار شروع به تپیدن می کند . راستی چه شروع زیبایی ... یعنی درست همون موقع که اولین پرتو خورشید به برج حمل می تابد .جایی که علم و عشق و زیبایی به هم لبخند می زند .

من عاشق همه ی عید ها و شادی ها و خنده ها هستم اما من عاشق عیدی هستم که با سفره هفت سین اغاز می شود . من عاشق سبزه ی عیدم .. من عاشق دلشوره ی عیدم .. نکند سبزه خوب سبز نشود . برای کاشتنش دیر نشده باشد ؟؟

من عاشق توپ اول سال هستم . من عاشق اینم که درست لحظه تحویل ارزو کنم . ( که همیشه همون موقع همه ی ارزوها یادم می رود فقط می گم : خدایا به همه ی ارزوهام برسم )

من عاشق اینم که به همه تبریک بگم . تبریک بشنوم .

من عاشق اینم که همه لبخند بزنند و من هم بخندم .

من عاشق مراسمی هستم که پیوند غریبی با هویت و گوشت و خونمون داره ....

اخ خدایا من چقدر عاشقم  ....عاشق

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۵ساعت 20:18 توسط شهرزاد |

هوا گرم شده و دوباره سردی ملایم ...

باورم نمی شود که امسال اینهمه زود گذشته باشد .

بعضی اتفاق ها را که فکر می کنم مربوط به ده قرن پیش است اما تقویم سفت و سخت می گوید : همین امسال بود .پس امسال دیر و  زود گذشته ....

این روزها اصلا باورم ندارم که زمستان دارد تمام می شود .

اصلا منتظر عید نیستم ! عجیب نیست !!! اخه من همیشه از بهمن ماه برای عید روزشماری می کردم !!!

پس چرا شور و شوق ندارم !!! چرا گذشت زمان را درک نمی کنم !

یعنی اینهمه اتفاق همین امسال افتاده .....

من پارسال اینموقع بیست و پنج واحد دیگه رو دستم مونده بود و هرچی دست و پا زدم برای ترم بهار به من بیست واحد بیشتر ندادند .

من بهار پارسال به خاطر پنج واحد مونده ام داشتم خودم را به در و دیوار می کوبیدم . اما اگر وسط راهروی دانشگاه خودکشی هم می کردم بی فایده بود .

بهار پارسال با چه دلتنگی عظیمی گذشت . هنوز مرگ را باور نمی کردم و شب ها کابوس می دیدم . هنوز هم باور نمی کنم و هرگز باور نخواهم کرد .........

بهار پارسال اخرین ترم یک دوره ی چهارساله بود و همه بی تاب بودیم .......

بهار پارسال یعنی خستگی چهارسال و خستگی از دانشگاه و همه چیز......

ترم اخر یعنی یک کوه ازمایشگاه و کارگاه و یک دنیا برنامه برای اینده ......

باورم نمی شود همین امسال که هنوز تمام نشده ، بود که من درس کذائی ام را تمام کردم . همین امسال بود که من پروژه کذائی ترم را تحویل دادم .

همین امسال بود که برای اولین بار ( با فاکتورگیری از کارهای دانشجویی ) کار کردم یعنی تدریس ... باورم نمی شود که همین امسال بود ده بار رفتم کرمانشاه تا اون مدرک کذائی  را بگیرم اما هر بار صد نفربازیم دادند .

بازم باورم نمی شود که همین امسال بود که کار پیدا کردم .

و کلی اتفاق های دیگه که امسال افتاد .

نمی دونم سال بعد چه می شود و چه اتفاق هایی می افتد . ولی نمی دونم چرا بازم فکر می کنم که خیلی اتفاق ها می افتد . اینده کاملا برایم دور و ناشناخته است .

اما با وجود همه ی این حرفها ....پیش به جلو ..............

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۵ساعت 20:32 توسط شهرزاد |

باز هم چون تمام سالهای گذشته اسفند امد . این ماه را خیلی دوست دارم . برای من اسفند یعنی دنیای شور و عشق ...یعنی انتظار لحظه ی موعود ...و به تجربه می دانم که انتظار عید شیرین تر از رسیدنش است . درست وقتی از همه ی تکرار ها خسته شدی باز اسفند می اید و عجیب اینکه این ماه پر از تکرار تازه و شیرین است . من عاشق شلوغی سرسام اور خیابان ها در شب عید هستم . وقتی در چهره ی مردم انهمه شور و شادی می بینم انقدر انرژی می گیرم که همه چیز برایم ساده و فرح بخش می شود . اسفند یعنی اغاز عشق و شادی ، یعنی انتظار بهترین چیزها را داشتن ...یعنی عشق و عشق و دوست داشتن ، اسفند یعنی ......

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 19:0 توسط شهرزاد |

این روزها بدون اینکه بخواهم و یا دست خودم باشد به گذشته فکر می کنم . درست به پارسال همین موقع ....و یا به چهار سال پیش ....روزهایی که وقتی در متنشان بودم خیلی سخت و دیر می گذشت ولی حالا می اندیشم چقدر زود گذشته ......

انگار حالا که دارم از دور نگاه می کنم تمام سختی ها  و ناراحتی ها ودلتنگی ها رنگ می بازد و خنده ها و شادی ها و خل بازی ها .....و تا صبح حرف زدن و خندیدن که نه قاه قاه زدن ها .....باقی مانده است .

تا صبح خندیدن و حرفهای بی ربط و با ربط زدن ، از فلسفه و سیاست و جامعه گرفته تا قیافه فلانی و راهروی دانشگاه ...از تاریخ و جغرافیا گرفته تا ......

از روشنفکر ترین افکار تا..... از متعالی ترین اندیشه ها تا هر چی که فکر کنید .و بعد صبح از ساعت شش تا هفت به فاصله یک ربع تا یک ربع  صدای گوشخراش زنگ ساعت ...به تعداد شش بار و هر بار داد و بیداد صداهای خواب زده :

- خاموشش کن

 - ساعت کیه ....صداش را ببرید 

- بابا توروخدا اون را خاموش کنید

و بعد طبق معمول دیر رسیدن و گاهی از سر بدشانسی غیبت خوردن …..

امروز برای هزارمین بار عکس های گذشته را مرور می کردم .

یاد روزی افتادم که قرار بود بریم کوه ...و بعد باران اومد و همه خواب ماندند و...و من و راحله لجبازتر از همه ی عالم درست زیر باران و هوایی که هنوز درست روشن نشده بود زدیم به کوه ......اونم توی کرمانشاه ....

یاد شب یلدای پارسال می افتم . مسئول خرید من و زینب بودیم و همه نگران ما دو تا ادم ولخرج و شکمو ....

- خداوکیلی زیاد خرج نکنید

- نرید بر شکستمان کنید

و من و زینب که با چه خنده و شادی رفتیم خرید . هم می خواستیم بهترین چیزها را بخریم و هم می خواستیم قیمت تمام شده کم در بیاید و حتما هم اصرار داشتیم از هر قلم جنس شش تا داشته باشیم !!!شده بودیم جک بازار ….

یاد بیست و پنج اذر سال 84 می افتم . چه خاطره ی شیرینی …..

یاد شب شعر یلدای دانشگاه که من و زینب رفتیم ……

یاد دعواهای پر از شور و خنده ی سمیه و فرزانه ….

یاد اتاقمان که یک دیوار خالی هم برایش نمانده بود .پر از شعر و نقاشی و پوستر ، از شعر حافظ تا عکس و شعر بزرگ فروغ و پوستر ای نازنین شاملو گرفته تا نقشه کرمانشاه و به اصرار من یک عکس از میدان ازادی تهران و هزارتا کارت تبریک …..

بالای تخت من پر از کارت تلفن های تمام شده وبا کلی عکس های متنوع … از لاله واژگون کرمانشاه تا بیستون و طاق بستان گرفته تا. شالیزارهای شمال و ابشارهای زیبای خرم اباد …

یاد شبی می افتم که درست ساعت دوازده شب تصمیم گرفتیم فردایش برویم اطراف کرمانشاه …. یک اقدام متهورانه … چهار تا دختری رفتیم دربندصحنه و سراب بیستون و چه روز خوب و پرخاطره ای بود …..

یاد روزهای اسفند می افتم . روزشماری می کردیم کی دانشگاه را تعطیل کنیم و هر کس به دیار خود برود . سر جلسه ها با استادها چانه می زدیم .

من دلم برای تمام دوستان عزیزم تنگ شده برای سمیرا ، راحله ، زینب متخلص به نوروز ، برای سمیه متخلص به قهرمان ، فرزانه متخلص به تیمور ، برای اختر و زهرا و ساحل برای عرفانه و سمیه و زینب برای هاجر و راحله و بنفشه و حتی  سلامت که خیلی کم پیش ما بود . برای بتول و اعظم و …. و برای هاجر و فتحیه و مریم عزیز …

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۵ساعت 19:16 توسط شهرزاد |

بر سر انم که گر زدست براید          دست بکاری زنم که غصه سر اید

 

 دلم نمی خواهد دنیا را زیر ورو کنم . اما بدم نمی اید خودم را بیشتر تغییر دهم.

همیشه از یک چیز می ترسم . اینکه اگر به عمق خودم بروم ببینم ان چیزی که می خواهم نیستم ؟ می ترسم امیدها و ارزوهایم خیالبافی های پوچی باشد و بس ....

نمی ترسم که دیگران در موردم اشتباه قضاوت کنند ( چون در 99% مواقع اشتباه فکر می کنند ) می ترسم که خودم درباره خودم اشتباه قضاوت کرده باشم .اره از این یکی خیلی می ترسم . می ترسم بیشتر از انچه لیاقتم است بخواهم . می ترسم که استعداد و توانایی ام محدودتر از انچیزی باشد که می خواهم .

می ترسم اینقدر در زندگی از این شاخه به ان شاخه بروم که هرگز به انتها نرسم .

می ترسم در مورد ادم ها اشتباه قضاوت کنم .

همیشه از اینکه به احساسم توهین شود وحشت داشته ام . از کودکی تا حال...

شاید برای همین همشه احساسم را پنهان کردم .

از تمسخر متنفرم .می تواند مرا در عصبانیت به جنون برساند .

از این نقطه ضعف ها می ترسم .

من از اینکه بترسم ، می ترسم ...............

دست از طلب ندارم تا کام من براید        یا تن رسد به جانان یا جان ز تن براید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر          کز اتش درونم دود از کفن براید

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۵ساعت 22:28 توسط شهرزاد |

به جهان خرم از انم که جهان خرم ازوست     عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازوست

 

بغنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح       تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

 

 

سرشار از شعرم . مستم از نشئه غزل و مثنوی

از همه چیز می زنم ، از همه برنامه هایم می زنم تا در شعر های سعدی غرق شوم .

کنارم اخوان ، شاملو، شریعتی ، حافظ و سعدی همه جمعند . از هر قرن شاعری را گزیده ام و در دنیای درونی خودم غرقم ...

من در گلزار مثنوی و رباعی و غزل تا گلستان شعر نو غلت می خورم و در چنان خوشی عظیمی غرق می شوم که حتی اندکی از ان را به کلام نمی اید .

 

نقش خود تست هر چه در من بینی      با شمع درآ که خانه روشن بینی

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 19:13 توسط شهرزاد |

مطالب قدیمی‌تر